نـــــی زار : داستان سنگ صبور را حتما خوانده اید، قصه ی دختری که از قضای روزگار در قلعه ای محبوس میشود و هر روز یک انگشت دانه آب میخورد و یک دانه بادام و یک سوزن از تن پسر جوانی که طلسم شده است ، در می آورد ، تا ۳۹ روز . روز […]
یک روزی بود . پدر و مادری بودند پسرشان را داماد کرده بودند . روز مراسم عروسی اینها بود که داماد دل درد شده بود ، با خودش گفت گشتی توی همین جنگل بزنم . جنگل در کنار خانه ی آنها بود . سرگرم راه رفتن بود ، ناگهان خرسی را دید که با شتاب […]
<div id="div_eRasanehTrustseal_73984"></div> <script src="https://trustseal.e-rasaneh.ir/trustseal.js"></script> <script>eRasaneh_Trustseal(73984, true);</script>