آسوکه ی سیه بخت و سفئد بخت - پایگاه اطلاع رسانی و تحلیلی نــی زار

نـــــی زار : داستان سنگ صبور را حتما خوانده اید، قصه ی دختری که از قضای روزگار در قلعه ای محبوس میشود و هر روز یک انگشت دانه آب میخورد و یک دانه بادام و یک سوزن از تن پسر جوانی که طلسم شده است ، در می آورد ، تا ۳۹ روز . روز ۴۰ ام ، دختر کولی سوزن آخر را از تن پسر جوان در می آورد و …

سال ها بعد دخترک که کنیز پسر و دختر کولی شده است ؛ برای سوغاتی سنگ صبور و عروسک چینی می خواهد …

روایت اصیل سنگ صبور را صادق هدایت در کتابی به همین نام مرقوم کرده است . نیز محمد رضا اصلانی ، در فیلم آتش سبز ؛ از روایت دو افسانه ی کهن ایرانی ؛ سنگ صبور و حدیث هفت واد شاهنامه بهره جسته است .

باری ، روایتی جدید از داستان سنگ صبور را به سبک سیستانی می خوانیم … _ واژه ها و جملات بی هیچ دستبردی ، نقل شده اند _

سیه بخت و سفئد بخت

مردی بود که دو دختر داشت ، یکی از آنها سیاه چهره بود و دیگری سفید پوست بود . مرد تصمیم گرفت که اینها را به مکتب خانه ببرد و هنگامی که آنها را به مکتب برد ، استاد مکتب خانه اسم دختر سفید پوست را سفئد بخت و اسم دختر سیاه چهره را سیه بخت گذاشت . بعد سفئد بخت ازدواج می کند و سیه بخت می ماند . پدرش یکروز به سیه بخت می گوید که بیا برویم تفریح و او را با خودش می برد و از یک روزدخانه عبور می کند بعد به او کلک می زند و می گوید من دستشویی می روم و تو همینجا بمان و می رود کمی دورتر کت خود را بر روی چوبی آویزان می کند که دختر فکر کند او همینجاست . بعد خودش از رودخانه می گذرد و دخترش خیال می کند او همینجاست و چون دید دیر کرد ، صدا زد : ” بَبو شاشو ،شاشونه تا کی مئشاشی ؟ ” بعد می رود و می بیند که پدرش نیست ، گریه می کند و به بیابان می رود . به یک چهار دیواری خراب می رسد ، میبیند صدای ناله می آید و به طرف ناله می رود می بیند یک جوان افتاده است و مورچه ها به صورت او چسبیده اند و مریض است ، بعد دوایی گیر می آورد و به طبابتش می پردازد و او سالم می شود و با دختر ازدواج می کند . یکروز جوان به زنش می گوید من دوست دارم برای تو کلفتی بگیرم ، دخترک قبول نمی کند بعد چند مرتبه می گوید و او قبول می کند . وقتی کلفت می آید ، می بیند که چقدر جوان به زنش علاقمند می باشد و چند روزی می گذرد و جوان تصمیم می گیر به بازار برود . به زنش می گوید برایت چه بگیرم ؟ زن می گوید یک پیراهن و به کلفتش می گوید برای تو چه بگیرم ؟ می گوید یه سنگ ” سئر و صبور ” . بهد وقتی جوان می رود ، کلفت به زن جوان می گوید بیا ما لباس هایمان را عوض کنیم ، ببینیم وقتی شوهرت می آید تو را می شناسد یا نه ؟ بالاخره این کار را عملی می کنند و وقتی جوان می آید زنش را اشتباه می گیرد و لباس را بجای اینکه به زنش بدهد به کلفتش می دهد و سنگ را بجای اینکه به کلفتش بدهد به زنش می دهد . بعد زنش سنگ را با یک کارد بر می دارد و به بیابان می رود ، جوان از این موضوع مطلع می شود که کلفتش که در واقع زنش بود ، سر به بیابان نهاده و دنبالش می رود و هنگامی که به او نزدیک می شود میبیند با خودش می گوید : ” ای سئنگ ، سئر و صبوری ، تو صبوری مه صبور ” . تا می خواهد چاقو را در شکمش بزند ، جوان دستش را می گیرد و می گوید چه می کنی ای کلفت ؟ ، زنش می گوید ای بیوفا ! مگر من بدکاری کردم که تو را معالجه کردم ، حالا زن تا کلفتت را تشخیص نمی دهی ؟ بعد مرد از زنش عذرخواهی می کند و او را به خانه می آورد و کلفت خود را به دم اسب می بندد و بر روی زمین او را می کِشد تا بمیرد .

گردآوری : سارا سالاری