یک روزی بود . پدر و مادری بودند پسرشان را داماد کرده بودند . روز مراسم عروسی اینها بود که داماد دل درد شده بود ، با خودش گفت گشتی توی همین جنگل بزنم . جنگل در کنار خانه ی آنها بود . سرگرم راه رفتن بود ، ناگهان خرسی را دید که با شتاب […]
<div id="div_eRasanehTrustseal_73984"></div> <script src="https://trustseal.e-rasaneh.ir/trustseal.js"></script> <script>eRasaneh_Trustseal(73984, true);</script>