- 20 بهمن 1393
- کد خبر 5066
Print This Post
سایز متن /
نی زار : دکتر محمدتقی رخشانی از فعالان روزهای اوج انقلاب اسلامی و اصلاح طلبان امروز استان در گفتگویی خاطرات آن ایام را نقل کرده است در زیر بخش کوتاهی از این خاطرات را که ویراستاری هم نشده است می خوانید.
س: اولین اتفاق و در واقع اولین استارتی که در مورد انقلاب در زاهدان زده شد چه بود؟
حرکتهایی که در زاهدان بود بسیار بسیار بطئی و محدود بود اولین حرکتی که در زاهدان اتفاق افتاد که یک حرکت منسجم و فعال بود در شب ۲۸ مرداد ۵۷ بود. در شب ۲۸ مرداد ۱۳۵۷ یک تعداد از بچه هایی که در این مجموعه کار می کردند و فعال بودند اینها در واقع نشستیم صحبت کردیم که این ۲۸ مرداد به همین سادگی هم نباید بگذرد. در کل کشور مسائلی اتفاق افتاده، قضیه تبریز اتفاق افتاده بود، مسائل قم اتفاق افتاده بود، مسائل جهرم اتفاق افتاده بود وبنابراین بایستی که در اینجا هم فعالیت باشد. اینکه در بقیه کشور درگیری باشد، انقلاب باشد، مردم شهید بشوند و اینجا چراغانی ۲۸ مرداد وجود داشته باشد این منطقی نیست. زمان شاه اینجوری بود که در بعضی از ادارات و مدارس و اینها یک توری را در واقع تنظیم کرده بودند کنار در ورودی که در روی سردر ادامه پیدا می کرد که به آنها هلدر زده بودند و فقط موقع جشن و اینها که می شد لامپ می زدند به اینها، برق آنها را وصل می کردند و در واقع چراغانی انجام شده بود در سطح شهر. از جاهایی که چراغانی بود مدارس بود. مدرسه گوهرشاد یعنی مدرسه فاطمیه فعلی از آن جاهایی بود که چراغانی بسیار بسیار قشنگی داشت. از جاهای دیگری که چراغان خوبی داشت هلال احمر بود همان جایی که در میدان آزادی هنوز هم هست [در واقع شیر و خورشید زمان شاه]. اینها دو جایگاهی بودند که بسیار قشنگ بودند بنابراین بچه ها تصمیم گرفتند که همین دو جایگاه را خراب کنند و بشکنند؛ قرار بر این شد تا آنجایی که دست می رسد این چراغها شکسته بشود وبه یک نوعی واکنشی صورت گیرد. خوب شب این کار انجام شد یعنی چند نفر در شهر رفتیم با موتور سیکلت آن بخش مدرسه گوهر شاد که مسولیتش بر عهده مابود را خراب بکنیم و بخش دیگر به بچه های دیگر محول شد همین کار را هم کردیم.
س: شما در آن زمان در همین دانشسرای راهنمایی تحصیل می کردید یا فارغ التحصیل شده بودید؟
نه اصلا وارد نشده بودیم یعنی در این موقع ۲۸ مرداد که ما داریم صحبت می کنیم دیپلم ما تمام شده بود اما اول مهر است که می رویم دانشجو می شویم. در فاصله سال چهارم دبیرستان که قبول شدیم تا اول مهر که قرار بود دانشجو شویم در این فاصله است. خوب روال کار هم اینطوری بود که در واقع یک چوب بلندی را مثل دسته بیل دستمون گرفتیم و دو نفر با موتورسیکلت رفتیم، موتور یک لحظه ایستاد ما هم همین چوب دسته بیلی را کشیدیم تا هر کجا که این دسته بیل می رسید این چراغها همگی شکست، آن طرف در دبیرستان هم همینطور، بچه ها در شیر و خورشید هم همین کار را انجام داده بودند. فردا صبح ساعت ۸ وقتی ما از خانه آمدیم بیرون دیدیم شهر کاملا چهره اش عوض شده مامورهای شهرداری وپاسبان ها در قسمت های مختلف شهر هستند آن چراغ هایی را که ما شکسته بودیم به سرعت باز کرده بودند وبه جای آنها چراغ های جدیدی زده بودند یعنی معلوم بود این کاری که انجام داده بودیم تاثیر خودش را گذاشته بود و آنها فهمیده بودند که این در واقع یک تصمیم بوده برای خراب کردن این جشن؛ عصر همان ۲۸ مرداد اولین تظاهرات شهر زاهدان اتفاق افتاد که یک تعدادی از بچه هایی که بودند مثل آقای علی معین، آقای اسد ریاحی، آقای عبدالله رکانی، آقای ولی الله داوریان، آقای محمد کیانی،یک مجموعه ای حدود ۲۰ نفر از بچه ها که حالا اینها در ذهنم است و یک تعدادی هم بچه های زاهدان نبودند دانشجو بودند با اینها قرار گذاشتیم برای اینکه تظاهرات راه بندازیم، مرکز تظاهرات پنج راه بابائیان بود، پنج راهی که امروز معروف است به پنج راه بسیج؛ قرارمان را گذاشتیم برای ساعت چهار بعدازظهر که بچه ها آمده بودند جمع شده بودند پراکنده بصورت های مختلف آنجا حاضر بودند. سر ساعت ۴:۰۰ آقای علی معین، محمد کیانی و بنده این سه نفر آمدیم وسط میدان و یک پارچه ای هم آماده کرده بودیم آن موقع این نگاه را داشتیم که در واقع یک پرچم قرمز به نشان پرچم قرمز اباعبدالله دست خودمان بگیریم و شروع کنیم. آمدیم آنجا و پرچم را بردیم بالا و تکبیر گفتیم بچه ها بسرعت جمع شدند و حرکت کردیم به طرف داخل خیابان بابائیان، در مسیر خیابان بابائیان حرکت کردیم، دو سه تا شعار هم بیشتر نداشتیم: شعار «الله اکبر»، «نصر من الله وفتحٌ قریب» و «مسلمان بپا خیز برادرت کشته شد» همین سه تا چهار تا شعار را داشتیم این شعارها را دادیم تقریبا تا تقاطع ولی عصر، به تقاطع خیابان ولی عصر که رسیدیم یک مرتبه هم پاسبانها از جاهای مختلف آمده بودند هم یک تعدادی از مردم که آنجا بودند شروع کردند به حمله کردن که بگیرید این خائن ها را این وطن فروشها را بگیرید و شلوغ شد حالا دیگه به هر نحوی بود بچه ها فرار کردند. پنج، شش نفر از بچه ها گیر افتادند مامورهای شهربانی آمدند گرفتند؛ خوب حالا ما بدلیل اینکه در خیابان سعدی بود خانه مان و نزدیک بودیم به آنجا، پاسبانهایی هم که آمدند به نوعی دوستان ما بودند همکلاسهای خودم بودند که نتوانسته بودند ادامه تحصیل بدهند رفته بودند مامور شده بودند خوب اینها ما را شناختند ولی به هیچ عنوان هیچ برخوردی با ما نکردند ما منتظر هم بودیم بهرحال اینها مامور شهربانی بودند درست است اینها یک وقتی با ما همکلاس بودند و درس می خواندیم اما الان ممکن است بیایند و یک سری کارهایی را انجام بدهند اما نه انصافا رعایت کردند و اسمی از ما چند نفری که آنجا بودیم نبردند. بلافاصله مطلب را منتقل کردیم به حاج آقای معین، حاج آقای معین هم با سرهنگ رضوانی و آقای طاهرخانی که افسر شهربانی بود با آقای حمید کاوه با اینها تماس گرفت و این بچه ها هم تا ساعتهای۱۱:۳۰ دقیقه شب آزاد شدند. این اولین تظاهراتی بود که در شهر زاهدان اتفاق افتاد.
س: حالا شما چرا از بابائیان شروع کردید؟ تحلیلتان چه بود؟
تحلیلی که در این مساله بود یک تحلیل شاید کاملا مبتنی بر شرایط اقتصادی بود. استنباط ما این بود که فقیرترین بخش زاهدان منطقه بابائیان است اینها بیش از همه از رژیم شاه باید ناراضی باشند یعنی در واقع نگاه ما این بود که وقتی ما این حرف را میزنیم و وارد می شویم اولین گروهی که از ما حمایت می کند باید اینها باشند چون فشار رژیم شاه بیش از همه بر دوش اینها بوده اما آن بخش فرهنگی قضیه را ما ندیده بودیم آنچه به ما اجازه داد که این مسیر طولانی را چون مسیر خیلی طولانی بود از پنج راه تا ولیعصر، این مسیر طولانی را حرکت بکنیم که البته خیلی هم شلوغ شد یعنی وقتی ما وسط این مسیر حرکت می کردیم با فاصله کمی دو طرف این پیاده روها پر از جمعیت شد ولی با ما همراه نبودند نگاه می کردند ما داشتیم حرکت می کردیم و شعار می دادیم شعارها خیلی تند بود هم به نوعی شاید می ترسیدیم این باعث شده بود صدایمان بلندتر باشد و هم اینکه اولین تظاهرات شهر زاهدان بود برای ما یک نوعی اقناع را در واقع بهمراه داشت؛ خوشحال بودیم که داریم به یک نوعی انجام وظیفه می کنیم و در واقع با این جنبشی که اتفاق افتاده بود داریم همراهی می کنیم.
س: شعارهای شما چه بود؟
سه تا شعار عمده بود: یکی شعار الله اکبر بود، یکی شعار نصر من الله و فتح قریب بود و یکی هم شعار مسلمان بپا خیز برادرت کشته شد؛ اینها شعارهای اصلی ما بود مسیر طولانی را هم که ما توانستیم برویم همین شعارها باعث شد که برویم حالا آن طرف شهربانی و ساواک که خواستند استفاده بکنند آمدند گفتند اینها کمونیست بودند! چرا؟ چون پرچم قرمز داشتند؛ ما نگاهمان به قضیه این بود که پرچم قرمز نشان پرچم حسین بن علی است. آنها تحلیلی که کردند این بود که اینها پرچم قرمز داشتند کمونیست بودند ولی شعارهای الله اکبر و نصر من الله و شعارهای مسلمان بپا خیز برادرت کشته شد دیگر عملا اجازه نداد از این سوء استفاده بکنند و بیشتر استفاده بکنند ولی همان ابتدا به حاج آقای معین رسما گفته بودند اینها پرچم قرمز داشتند یعنی کمونیست هستند اینها نوکرهای شوروی هستند اینجوری صحبت کرده بودند ولی حاج آقا گفته بود که نوکر شوروی که نصر من الله و فتح قریب نمی گوید الله اکبر نمی گوید و خلاصه بچه ها آزاد شدند و آمدند.
س: حدودا چه تعداد بودید؟
دقیقا ۲۰ نفر بودیم. تعدادی را که من اسامیشان را گفتم و تعدادی از بچه ها هم الان اسمشان به خاطرم نیست ولی یک نکته خیلی جالبی وجود داشت و آن نکته این است که شب که ما با هم صحبت کردیم برای تظاهرات ۲۰ نفر بودیم بعدازظهر هم که رفتیم برای تظاهرات ۲۰ نفر بودیم یعنی هیچ کس نبود که غایب باشد بین آن کسانی که شب نشستیم صحبت کردیم که می خواهیم اولین تظاهرات شهر زاهدان را راه بیندازیم ممکن است پلیس بیاید ممکن است بزنند ممکن است بکشند ممکن است دستگیر بکنند همه این مسایل هم بود ولی هر بیست نفر آمدند.



