- پایگاه اطلاع رسانی و تحلیلی نــی زار - http://www.neyzarnews.ir -

راهِ رفته، خاطرات جهادسازندگی/ نی‌زار و برخورد با خان

نی زار : به صورت نوبتی، برای تشکیل شورا، به روستاها اطلاعیه می‌دادیم. نوبت به روستایی به نام سلطان‌سارانی رسید. این روستا در واقع یک جزیره‌ی کوچک در بستر دریاچه‌‌ی هامون بود که در زابل به آن‌ها اصطلاحاً «تختک» می‌گویند.

نزدیک‌ترین تختک به سیل‌بند اطراف دریاچه‌ی ‌هامون محسوب می‌شد و در فاصله‌ی حدود دو کیلومتر و دقیقاً در مصب ورودی رودخـانه‌ی هیـرمند(شاخه‌ی سیستان) به دریاچه‌ی هامون قرار دارد. رودخانه وقتی به بستر دریا می‌رسد، دو شاخه می‌شود، یک شاخه به سمت روستایی به نام لورگ‌باغ و شاخه‌ی دیگر به سمت غرب روستای عیسی و جنوب هامونک هدایت می‌شود و این روستا حد فاصل این دو شاخه قرار دارد.

خودمان را به کنار گوره‌ها[۱] رساندیم و وقتی از گوره بالا رفتیم، زمان تعیین شده برای حضور ما در روستا، یک هفته قبل به مردم اعلام شده بود و در این بین، سیل آمده و آب دریا افزایش یافته و دور روستا را گرفته بود. بخش‌هایی از دریا، نی‌زار انبوه بود و بخش‌هایی نیز زیر کشت گندم قرار داشت و گندم‌ها به خوشه رفته بود، حالا آب بر همه‌ی آن‌ها فایق آمده و فاصله‌ی بین دو رودخانه، مالامال از آب بود. سه نفر داخل آب، روی یک توتن[۲]، آماده و منتظر ما هستند. از نحوه‌ی لباس پوشیدن آن‌ها معلوم بود که دو نفر که چوب‌های بلندی[۳] در دست داشتند، کارشان راندن توتن است، ولی نفر بعدی لباس محلی مرتبی دارد، با جلیقه و لُنگوتَه‌ای[۴] که قسمت انتهایی آن بالاتر قرار داشت، پوشیده و با هیبت خاصی ایستاده بود.

ما را که دیدند جلو آمدند، سلام و احوال‌پرسی کردند و خوشامدگویی و سپس ما را به روی توتن فراخواندند و پارو کردن توتن، شروع شد. آرام‌آرام که توتن به جلو کشیده می‌شد، آن مرد، شروع به صحبت کرد، او از روستای‌شان می‌گفت و آباد بودن مزارع‌شان، ولی از این که سیل آن‌ها را فرا گرفته، نگران بودند. به گندم‌زارهای وسیعی اشاره کرد و گفت این زمین‌ها همه متعلق به من است.

وقتی این جملات را بر زبان می‌راند، نگاهی معنی‌دار بین من و آقای طاهری[۵]، رد و بدل شد و با این ارتباط غیرکلامی، هر دو اعتقادمان بر این قرار گرفت که گرفتار خان روستا شده‌ایم.

نزدیک به نیم ساعتی با توتن جلو رفتیم، به روستا نزدیک شدیم، روی خاک‌ریز یک نهر بزرگ، متوقف شدیم و از توتن پیاده شدیم، باریکه‌ای روی خاک‌ریز، خشک بود، روی آن به سمت روستا حرکت می‌کردیم، وقتی به خانه‌های ده نزدیک شدیم، رو به خان روستا کردم، از او به خاطر زحمتی که برای انتقال ما به روستا کشیده بود تشکر نمودم و از او خواستم تا بنا به ملاحظات اجتماعی، او هم‌‌‌راه ما وارد محل تجمع مردم نشود. برای این خواسته دو دلیل داشتم، یکی به خاطر خودش که مردم ده، پس از آن، هر کاری در روستا بشود از چشم او می‌دانند و دیگری به خاطر خودمان، که مردم به ما بدبین می‌شوند و در آینده، وقتی از مبارزه با خوانین بخواهیم برای‌شان صحبت کنیم، خواهند گفت، این حرف‌ها با هم‌‌‌راهی خان، هم‌خوانی ندارد و ما را نیز تحت نفوذ خان می‌دانند و کار ما بی‌اثر خواهد ماند.

او نگاهی عمیق به من کرد و بعد با صدایی بلند و با ناراحتی و خشم مضاعف گفت:

بعد راه خودش را کشید و رفت و توتن‌داران نیز هم‌‌‌راه او رفتند. به او گفتم:

منظورم این بود که توتن کجا و چگونه ما را سوار می‌کند؟ او با همان ناراحتی گفت:

و توتن را نیز راندند و رفتند و وقتی ما وارد روستا شدیم، دیدیم که منازل همه‌ی مردم را آب فرا گرفته و هر کس به فکر بار زدن اثاثیه‌ی اندک زندگی خود بر روی توتن‌ها است تا به خشکی برساند.

سری به دور روستا زدیم، هیچ‌کس جز نجات خود از آب، به فکر دیگری نبود. کمی گشتیم شاید توتنی گیر بیاوریم، یا همان توتن خان باشد که ما را برگرداند، اثری نیافتیم و بالاجبار شلوارها را در آوردیم، به سرمان پیچیدیم و آرام‌آرام در همان مسیری که آمده بودیم، برگشتیم.

راه رفتن در نی‌زار، وقتی مسیر‌های امن را نمی‌دانید کار مشکلی است. نی‌هایی که کنده شده‌اند و زیر آب دیده نمی‌شوند، پاجوش‌های نی که سرهای تیزی دارند و کُنده‌های گز که زیر آب پنهان هستند، به شدت پاهای ما را بریده بود و خون می آمد، کمی سردی آب نیز بر آن مضاعف شده بود ولی راه را کشیدیم تا به نزدیکی گوره رسیدیم.

جنگلی از درختان گز و در لبه‌ی شاخه‌ای از رودخانه که به تندی سیلاب‌ها را هدایت می‌کرد، پیش روی ما قرار دارد و با عبور از آن به خشکی می‌رسیم. عرض رودخانه به دلیل پخش‌شدگی آن در بستر دریا زیاد است و با شنا نیز نمی‌توان به نتیجه رسید. کمی منتظر ماندیم شاید در اطراف، کسی را بیابیم و از او استمداد بطلبیم، مأیوس شدیم و باید خودمان یک کاری می‌کردیم.

یکی از دوستان که برات‌علی سرگزی نام داشت، کمی در جنگل گشت زد و صدایش از دور می‌آمد که این‌جا یک توتنی به درخت بسته است و کسی نیز این اطراف نیست. به او گفتیم که آن را بیاورد، توتن آماده بود، چوب‌های پَچو هم بود و حالا چه کسی بلد است آن را براند. کسی بلد نبود ولی برات گفت:

معلوم بود خودش نیز خیلی به گفته‌اش، اعتقاد نداشت، ولی از اعتماد به نفس بالایی برخوردار بود، سوار شدیم و او شروع به راندن توتن کرد، اگر در خود دریا بود که آب‌ها با سرعت اندکی و بسیار ملایم جریان دارند، شاید بدون مشکل می‌راند، ولی قضیه در مسیر رودخانه‌ای که به سرعت جریان دارد، فرق می‌کند.

او باید چوب‌ها را در مسیری که آب به بدنه‌ی توتن می‌خورد یا به عبارتی، جلوی آب به زمین می‌زد و توتن را می‌راند، ولی چون بلد نبود، پشت به آب می‌زد و آب، توتن را روی چوب می‌برد و چندین بار ما را به داخل آب انداخت و باز سوار شدیم، به هر حال خودمان را به آن طرف رساندیم. توتن را به درختی بستیم و به سمت ماشین لندرورمان راه را در پیش گرفتیم، کمی گل‌های پاها و لباس‌های‌مان را شستیم و آبی به سر و صورت‌مان زدیم. آب صاف و زلالی پیدا نمی‌شد، به خاطر سیلابی بودن، آب‌ها همه گل‌آلود بود و وقتی دست و صورت‌مان را با آن آب شستیم، کمی شیری رنگ شده بودیم.

به ساعت نگاه کردیم، نیم ساعت بعد، قرار برگزاری جلسه‌ای را در روستای عیسی، در خشکی و در همین حوالی داشتیم. حالا با این خستگی مانده بودیم آن را لغو کنیم یا از خداوند استمداد بطلبیم، آیا با این وضعیت و شکل و شمایلی که داریم، جلوی مردم قرار بگیریم و برای‌شان سخن‌رانی کنیم، لباس‌های‌مان هنوز خیس است، چه باید کرد؟ تصمیم گرفتیم به حول و قوه‌ی الهی کار را ادامه دهیم و مردم را دو بار بی‌کار نکنیم.

به روستا رفتیم و دیدیم که مردم در یک اتاق خشت و گلی که قسمت‌های پایینی دیوارهای آن رطوبت گرفته و طبله کرده و مردم، آن را مسجد می‌خواندند، منتظر ما هستند. با همان هیأت و شکل و شمایل، جلوی مردم قرار گرفتم و توضیح دادم که ما از دریا آمده‌ایم و پیاده مسیر را طی کرده‌ایم، آن‌ها خود، شرایط را خوب درک می‌کردند و حتی از این که ما به عنوان نیروهای انقلاب، خودمان را این‌گونه به خاطر مردم و رعایت ارزش‌ها به خطر انداخته‌ایم، احترام خاصی برای‌مان قایل شدند. با این حال شورای اسلامی این روستا تشکیل شد و نمایندگان مردم برای رسیدگی به مشکلات‌شان انتخاب شدند.

پسر نوجوان و وارسته‌ای[۷] از روستای سلطان‌سارانی با سپاه زابل مرتبط بود و بسیجی فعالی در منطقه محسوب می‌شد، با هم‌کاری او بعهدها در شرایط بهتری، شورای روستای سلطان‌سارانی را تشکیل دادیم، اما نام او را از روی روستا برداشتیم و به دلیل وجود زمین‌های کشاورزی متعلق به عالم بزرگوار و انقلابی منطقه، مرحوم آیه‌الله شریفی(ره)[۸]، نام روستا را شریف‌آباد لورگ‌باغ گذاشتیم و رسماً مهر شورای اسلامی روستا را با این نام تهیه و در اختیار شورا قرار دادیم.

چندی بعد، خان روستا، به سپاه فراخوانده شد، ولی با رضایت ما آزاد گردید. ما قصدمان امر به معروف و نهی از منکر بود و وقتی دیدیم او به اشتباه خود پی برده و اظهار ندامت می‌کند، این رضایت را اعلام کردیم.

 

[۱] – سیل‌بند ضلع جنوبی دریاچه‌ی هامون

[۲]- نوعی بلم یا قایق محلی که از برگ‌های گیاه لویی درست می‌کنند.

[۳] – به این چوب‌ها، اصطلاحاً پَچو گفته می‌شود که همان پارو است.

[۴] – در منطقه‌ی سیستان، لُنگوتَه، که نوعی دستار محلی محسوب می‌شود، جزیی از پوشاک مردم است. معمولاً پارچه‌ای سفید یا رنگی است که به‌سر می‌بندند و قسمتی از آن آزاد است که به هنگام وزش باد و گرد و غبار، آن را جلوی صورت به سبک خاصی می‌بندند، یا در مواقعی که به قصد شناسایی نشدن، با آن صورت را می‌پوشانند.

[۵] – آقای طاهری که نام کوچک او به یادم نمی‌آید، از بچه‌های خرمشهر و از مهاجرین جنگی بود که برای خدمت به این دیار شتافته و با ما هم‌کاری داشت.

[۶] – یکی از تبلیغات رژیم شاه در ارتباط با انقلابیون، این بود که این‌ها کمونیست، ضددین و ضدخدا هستند که با هدایت شوروی(روسیه)، علیه شاه مبارزه می‌کنند. در دوران مبارزات انقلابی علیه رژیم شاه، این تبلیغات در قالب شعارهای افراد وابسته به رژیم، به خیابان‌های شهر زابل کشیده شده بود و عده‌ای علیه رهبر انقلابیون زابل، سیدالشهدای سیستان، حضرت حجه‌الاسلام سیدمحمدتقی حسینی‌طباطبایی(ره)، شعار ساختگی پادگان ژاندارمری را سر‌می‌دادند که: «خمینی اهل روسه، سیدمَدتقی …».

دولت شاه، که خود عامل آمریکا بود، با هدایت این کشور، برای جلوگیری از نفوذ شوروی و کمونیزم و پاره‌ای اهداف دیگر، در ایران قانون اصلاحات ارضی را به‌اجرا گذاشت، چون کمونیست‌ها یکی از برنامه‌های مهم‌شان، مبارزه با فئودال‌ها، سرمایه‌دارها و خوانین بود، با همین زمینه‌ی فکری خیلی از خوانین و عوامل رژیم گذشته، فعالیت‌های جهادسازندگی در زمینه‌ی مبارزه با ظلم و ستم در روستاها و یا اقدامات هیئت هفت نفره‌ی واگذاری زمین که زمین‌های غصبی را از خوانین و اربابان می‌گرفت و به دهقان‌ها واگذار می‌نمود، اقدامی کمونیستی داسنته و جهادی‌ها و نیروهای انقلاب را کمونیست می‌دانستند و علیه‌شان تبلیغ سوء می‌نمودند.

[۷] – نوجوان یاد شده، آقای دکتر عیسی ابراهیم‌زاده بود که آن‌زمان دانش‌آموز دبیرستانی بودند، پیشرفت علمی خوبی داشته، از محققین برجسته‌ی کشور و چهره‌ی ماندگار علمی استان سیستان و بلوچستان می‌باشد و در حال حاضر، در سمت ریاست دانشگاه آزاد اسلامی استان مشغول خدمت می‌باشند.

[۸]- آیت‌الله حاج‌میرزا ابراهیم شریفی(ره)، مرجع دینی و رهبر مذهبی قیام نوزده بهمن سال ۱۳۳۰ مردم سیستان، در سال ۱۲۸۳ هجری شمسی در زابل به دنیا آمد. پدر وی مرحوم حاج‌شیخ‌محمدعلی مشهور به آقاحاجی، شخصاً مقدمات را به او آموخت و برای تکمیل مدارج تحصیلی، وی را روانه‌ی مشهد نمود. او ادبیات فقه و اصول فلسفه و عرفان را در محضر اساتید و نوابغ زمان خود چون ادیب نیشابوری، حاج محقق قوچانی، ملاعباس‌علی فاضل و حاج‌میرزا محمد خراسانی فرا گرفت. آن‌گاه روانه‌ی قم شده و در مکتب علمای اعلام حاج‌شیخ عبدالکریم حائری و حاج‌آقاحسین قمی و پس از رحلت ایشان در مکتب حضرت آیت‌الله‌العظمی بروجردی به کسب علم پرداخت، سپس به نجف‌اشرف سفر نموده و در آن‌جا در محضر علمایی چون آقاضیاء عراقی، آقاسیدابوالحسن اصفهانی و آیت‌الله نآیینی کسب فیض نمود و در نهایت عرفان را در مکتب آیت‌الله سیدعلی قاضی طباطبایی فرا گرفت، مدتی را نیز در تهران و اصفهان به فراگیری علوم فقهی پرداخت، به‌طوری که دوران تحصیل ایشان حدود سی سال طول کشید.

از هم‌دوره‌ای‌های تحصیلی او در محضر حاج‌سیدعلی قاضی طباطبایی، مرحوم علامه‌ی طباطبایی و آیت‌الله علی‌محمد بروجردی و شیخ‌محمدتقی بهجتی را می‌توان به یاد آورد. در دوران اقامت در نجف اشرف، مورد توجه خاص استاد خویش حاج‌سیدعلی قاضی طباطبایی قرار گرفت و با دختر ایشان ازدواج نمود. در اواخر دوران سلطنت رضاشاه با درجه‌ی اجتهاد وارد سیستان شد و امامت جمعه‌ی مسجد جامع حسین‌آباد(زابل فعلی) را به‌عهده گرفت. عدم اعتنای وی به ممنوعیت منبر که پیش از آن توسط مسئولین اداری زابل مقرر شده بود، سبب گردید تا او را به جرم روضه‌خوانی دست‌گیر و برای اولین بار زندانی نمایند.

در سال ۱۳۲۴ هجری شمسی، انتخابات انجمن‌های ایالتی و ولایتی در سیستان با ناکامی مواجه شد. مرحوم‌آیت‌الله شریفی، پیشاپیش مردم سیستان، ایستادگی نموده، سبب گردید تا نماینده‌ای از طرف وزارت کشور به زابل اعزام و بالاخره منجر به انحلال انتخابات مذکور در سیستان شد. علت اصلی قضیه، آن بود که دولت‌مردان، ایشان را مانع بزرگی در راه پیروزی امرای قاین در سیستان دیدند و با اعتقادی که مردم سیستان به وی داشتند، کار دیگری نیز از آنان ساخته نبود.

سیاست رفتاری امراء قاین نسبت به سیستان باعث شد تا با وجود جوانان مستعد از تأسیس دوره‌‌ی کامل دبیرستان در این منطقه، جلوگیری شود. دست‌نشاندگان متنفذ آنان در روستاها، هر مدیر مدرسه‌ای را که برای تأسیس کلاس‌های پنجم و ششم تلاش می‌کرد، با بدترین اتهامات از منطقه می‌راندند.

حق‌کشی‌ها و بهره‌کشی‌ها، عامل مهم مشارکت فعال سران سیستانی درانتخابات دوره‌ی نوزدهم مجلس شورای ملی گردید. دولت دکترمصدق، انتخابات این دوره را آزاد اعلام کرده بود و مردم ساده‌دل، معتقد و رنج‌دیده‌ی سیستان، برای رهایی خویش دست به دامان مرحوم شریفی شدند و از وی خواستند تا نمایندگی آنان را پذیرا شود، اما او به‌خاطر ملاحظاتی زیربار این وظیفه‌ی سنگین نمی‌رفت تا آن‌که به دستور آیت‌الله کاشانی و امریه‌ی حضرت آیت‌الله بروجردی که مشارکت روحانیون را واجب دانسته بودند، وارد صحنه‌ی مبارزات انتخاباتی دوره‌ی نوزدهم گردید و به‌ناچار مستقیماً به رقابت با خزیمه‌ی علم برخاست و بدین ترتیب دو نیروی مردمی و دولتی رو در روی هم قرار گرفتند و در نتیجه، زمینه‌ی درگیری میان این دو نیرو آماده شد و در روز نوزدهم بهمن ماه سال ۱۳۳۰ شماری از صاحب‌منصبان شهر به دست مردم کشته شدند.

عباس نورزایی

عباس نورزایی

عباس نورزایی