نی زار : نور قرمز کوچکی تاریکخانه را روشن کرده است. بوی داروی ظهور وثبوت بینی ام را آزار می دهد. کاغذ عکس را از زیر آگراندیسمان برمی دارم و داخل داروی ظهور می گذارم، کم کم چهره ها دیده می شوند، مهندس نجارپیشه، مهدی کیخایی، محمدتقی رخشانی و علی شهری…..

همه لبخند به لب دارند، عباس از پشت من روی کاغذی که مثل جادو، آرام آرام چهره ها را نمایان می کند خم می شود و می گوید: ببین همه لبخند می زنند.
درحالیکه کاغذ را می چرخانم می گویم: شبِِِ خوبی بود.
عباس دوچایی تازه دم را رو میز می گذارد و می گوید: از تو و دکتر باید تشکر کرد. لبخندی می زنم، همیشه وقتی عباس از کاری که کردم تعریف می کند خوشحال می شوم. عکس را که حالا پر از کله های خندان بچه های سینمایی شده را داخل داروی ثبوت فرو میکنم و ادامه میدهم: ولی تو لبخند نداری عباس؟؟
عباس با همان آرامش همیشگی به سقف نگاهی می اندازد و می گوید: وقتی انجمن تولید نداره، وقتی زاهدان سینما نداره، وقتی روز سینما به جای اداره ی ارشاد تو روزنامه زاهدان برگزار می شه، من چجوری لبخند بزنم (بغضی در گلویش می دود اما ادامه می دهد): حال سینما این روزها خوب نیست، حال منم خوب نیست…
عکس را از داروی ثبوت بیرون می آورم و آویزانش می کنم. میخواهم لامپ اتاق را روشن کنم.
اما عباس اشاره می کند که لامپ را روشن نکنم، به سمتش می روم و نگاهش می کنم، انگار منتظر حرفی از او باشم؛ زیر نور قرمز تاریکخانه خجالتی تر به نظر می رسد، صورت همیشه محجوبش رو به پایین است و چایی را آرام هورت می کشد و می گوید: چایی داره سرد می شه… بخورش، اون عکس رو هم کم تو داروی ثبوت گذاشتی بیشتر بذار تو دارو
می گویم: چشم قربان
باهمان لحن زیرلبی خاصش می گوید: تو هیچوقت عکاس نمی شی( و با لبخند ادامه می دهد): تو برو همون فیلمسازیت و بکن موفق تری
یک سر چایی را سر می کشم و می گویم: عباس! بیا یه فیلم بساز !!
نگاهی از عمق وجودش به من می کند و من را منتظر می گذارد… با خود فکر می کنم حالا دیگر وقتش باشد، حتما وارد کار می شود (عباس سالهاست برای فیلمسازی بچه ها همراهشان بوده، اما خودش فیلمی نساخته) برای اینکه مطمئن تر شوم می گویم: ماهم کمک می کنیم .
عباس دوباره سرش را پایین می اندازد…. لبخند می زند و می گوید: برو بچه… تو جمع کن
می خندم و می گویم: اَه عباس جدی دارم می گم
عباس به فکر فرو می رود…
ناگهان همه جا روشن می شود … علی شهری با همان شور و شوق همیشگی اش پرده ی تاریکخانه را کنار می زند و درحالیکه دست می زند می گوید: بسه دیگه عشق بازیتون کافیه … نوبت منه می خوام عکس چاپ بزنم (بعد به من اشاره می کند و ادامه می دهد) بیرون مهدی جان، بیرون… با عباس کاردارم
از تاریکخانه بیرون می زنم
هوای بیرون خفه است، نفسم بند آمده ، چشمانم تار می بیند،سکوت مرگ آوری حکم فرماست… انگار از خوابی هزارساله بیدار شده باشم
سریع بر می گردم به تاریکخانه… درباز است، انگار اینجا سالهاست که هیچ عکسی ظاهر نشده، صدا می زنم: آقای شهری…. عباس… عباس جان کجایی؟!
صدایی نمی آید، سکوت و سکوت و سکوت…
نه ازعباس خبری هست، نه از علی شهری
من تنها و خسته درتاریکیِ تاریکخانه می نشینم، بی هیچ نوری… به امیدِ نوری
امروز ده روز است که دلتنگ عباسعلی حداد هستم، اما عباس به روشنایی رفته و من همچنان در تاریکخانه ام …
مهدی رخشانی

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد