نی زار:یعقوب لیث در روستاى قرنین در نزدیکى شهر زرنگ در سال ۲۰۶ یا ۲۰۷ ه .ق ،نخستین دهه سده سوم هجرى زاده شد. او فرزند لیث بود. در این آبادى رویگرى به نام لیث با خانواده ‏اش زندگى مى‏ کرد. پسران لیث نیز چون خود او رویگر شدند.

یعقوب و برادرانش به کمندافکنى، تیراندازى، نیزه‏ اندازى، سوارکارى و عیارى نیز می پرداختند.

یعقوب پیش از شهریاری

زمانی که یعقوب و برادرانش در عیارى به برتری رسیدند و چون پدرشان درگذشت، یعقوب ناگزیر کارهاى پدر را دنبال کرد و به عیارى نیز می پرداخت و فرمانده و سردسته عیاران شد.

در سال های پایانی «خلافت مأمون»، فرمانروایی خراسان و سیستان در دست خاندان طاهرى بود؛ و کسانی که از سوی آنان به فرمانروایی سیستان فرستاده می شدند با جنگاوران این سرزمین به زد و خورد مى‏پرداختند. از کسانی که در سیستان در برابر طاهریان و خلیفه «المتوکل» جنبشی را آغاز کرد صالح بن نصر بود. در ماه های نخست سال ۲۳۲ ه .ق، یعقوب به همراه یاران خود به او پیوست. وى در پنجم محرم ۲۳۷ ه .ق شهر تاریخى بُست را از چنگ نماینده خلیفه درآورد و به صالح بن نصر داد و به پاس این دلاوری، یعقوب مقام سرهنگى بُست را به دست آورد.

گرفتن بُست، یک درخشندگی در تاریخ ایران سده سوم به شمار می آید. یعقوب در فرایند همکارى با صالح، کارش بالا گرفت ودر اندک زمان کمی یاران و جان برکفان بسیار زیادى پیدا کرده و به یاری آنان؛ به جنگ با دشمنان مى ‏پرداخت. صالح بن نصر با یاری یعقوب بر دشمنانش پیروز شد، ولی پس از چندى، به مردم بیداد و ستم روا کرد و شهرها را چپاول کرد. از این رو یعقوب با او به ستیزه برخاست و در ۲۴۴ ه .ق و او را شکست داد. از آن پس سپاهیان سیستان با درهم بن نصر برادر صالح همپیمانی کردند و یعقوب یکى از کسانى بود که به سپهسالارى او برگزیده شد.

درهم بن نصر، که از دلاوری ها و توانایی و نیروی روزافزون یعقوب و خواستاری او در میان عیاران سیستان ترسیده بود، به نزدیکان خود دستور کشتن یعقوب را داد. یعقوب که از نامردی درهم آگاه شده بود با پیش دستى، او را دستگیر و به زندان فرستاد.

 

یعقوب لیث صفاری سیستانی

 

یعقوب لیث فرزند دلاور سرزمین رستم بود

 

یعقوب یکی از فرزندان بزرگ و نام آور ایران که همه زندگی خود را بر سر آزادی و پایندگی ایران نهاد، یعقوب لیث صفار بود؛ جوانمردی از سیستان و سرزمین رستم.

یعقوب لیث صفاری در سیستان پرورش یافته بود که گهواره ایستادگی در برابر یورش بیگانگان بود. او پرورده فرهنگ ایستادگی و مبارزه بود.

سیستان جای برخاستن و برآمدن بزرگترین پهلوانان ایران زمین بوده است.

سیستان به سال ۳۰ با نبردی سخت گشوده شد و مرزبان آنجا؛ «ایران پور رستم» نتوانست پایداری کند. از این تاریخ این سرزمین یکی از پایگاه های سرسخت پایداری و استواری شد.

سیستان جایگاهی بزرگ برای پایداری بود و یکی از نقاط ایران بود که خلفای اموی و عباسی از آن می هراسیدند.

 

روان بلندپروازانه او رویگری را برنتافت و به راه عیاری و جوانمردی پای نهاد و چندی نگذشت که بر شمار هواخواهان او افزوده شد، نیروی بسیار یافت و رهبر جنبش آزادی خواهی سرزمین های جنوبی ایران شد.

او درست مردی نترس و جان بر کف بود که بنای ایران خواهی و آزادی ایران را تا به سرانجام رساندن پایه گزارد.

او این آهنگ را داشت که سرزمین سیستان، پایگاه بنیادین آزادسازی همه ایران شود و با دلاوری های خود به بسیاری از خواست های خود رسید و بخش بزرگی از خاور ایران را آزاد کرد.

از ویژگی های او این بود که به مانند همه جوانمردان ایرانی؛ مردانگی و شایستگی را بسیار ارج می نهاد، چنانکه به نوشته تاریخ سیستان، می گوید:«… و مرا مرد به کار است.»

بهتر از مردم معمولی غذا خوردن را خیانت می دانست

و نیز آزادگی از بنیاد های اخلاقی او بود

کتاب «تاریخ سیستان» او را از پشت ساسانیان مى‏داند و او را پس از ده پشت به انوشیروان و پس از پنجاه و پنج پشت به کیومرث مى ‏رساند.

 

یعقوب لیث صفاری سیستانی

 

«یعقوب لیث صفاری در سال ۲۴۵ هجری قمری دولت مستقل ایران را در شهر زرنج سیستان تاسیس میکند و فرمان میدهد که «زبان دری» زبان رسمی ایرانیان باشد. این رسمیت تاکنون ادامه دارد.»

نویسنده ی کتاب «تاریخ سیستان» نیز مینویسد:

«یعقوب… پس شعرا او را شعر گفتندی، به تازی: «قد اکرم الله اهل المصر و البلد؛ بملک یعقوب ذی الافضال و العدد»

«چون این شعر بر‌خواندند، او عالم نبود (یعنی در کشوری که زیر یوغ اعراب و خلفای عباسی بود، عربی بلد نبود)در نیافت؛ محمد‌بن وصیف حاضر بود و دبیر رسایل او بود و بدان روزگار نامه ی پارسی نبود (یعنی مردم اجازه نداشتند به زبان پارسی بخوانند و بنویسند و گفتگو کنند؛ ممنوع بود) پس یعقوب گفت: «چیزی که من اندر نیابم، چرا باید گفتن؟»

«محمد وصیف پس شعر پارسی گفتن گرفت، و اول شعر پارسی اندر عجم او گفت.»

دکتر حسن رضایی باغ بیدی زبان ‌شناس، درستی این سند تاریخی را تائید میکند و مینویسد: «من این مطلب را تایید می‌کنم؛ البته رسمی شدن نه به این معنا که الان رواج دارد؛ بلکه به این معنا که یعقوب لیث صفاری نخستین کسی بود که شعر گفتن به زبان پارسی را تشویق کرد و همین موضوع باعث رشد، گسترش و حفظ زبان پارسی شد.

یعقوب لیث صفاری در سال ۲۵۴ هجری قمری زبان پارسی را رسمی کرد.

دکتر مهدی مجتبی، رئیس گروه زبان و ادبیات دایره المعارف اسلامی نیز در همین راستا میگوید: «تا عهد یعقوب لیث صفاری، زبان رسمی ایرانیان یا حکومتهای ایران، عربی بود. زمانی که شاعری شعری به زبان عربی برای یعقوب لیث صفاری خواند، یعقوب معنی شعر را در نیافت و آن جمله ی معروف را گفت که: «چیزی را که من درنیابم، چرا باید گفتن؟»

«و دستور داد که زبان پارسی، زبان رسمی جامعه شود. پس از آن دیگر کسی حق نداشت در دربار او به زبان عربی سخن بگوید. پس از او سامانیان و آل بویه هم زبان پارسی را گسترش دادند و از نابودی آن جلوگیری کردند.»

آرامگاه این رویگرزاده ی دوست داشتنی در روستای شاه آباد در ده کیلومتری شهر دزفول در استان خوزستان ایران است!

 

یعقوب لیث صفاری سیستانی

جنگ های یعقوب

کرمان

لشکرکشى به کرمان ۲۵۴ ه.ق: یعقوب پس از سامان دادن پایتخت، سپاهیانش را به سوی کرمان برد. گذر یعقوب از بیابان های سیستان و بم با سختى و دشواری زیاد پایان یافت و چون به نزدیکی بم رسید شنید که اسماعیل بن موسی فرماندار بم آماده برابری با او شده است. جنگ سنگینی بین یعقوب و اسماعیل درگرفت، سپاهیان یعقوب مردانه جنگیدند و اسماعیل بن موسی را اسیر کردند. یعقوب فرمانداری را از سوی خود بر بم گماشت و رو به کرمان نهاد. على بن حسین فرماندار کرمان و فارس، برادر خود عباس بن حسین را به فرمانداری کرمان گمارده بود. على بن حسین چون پیروزى یعقوب را در بم شنید، طوق بن مغلس را با سپاهى برای ستیز با یعقوب فرستاد. یعقوب پس از گرفتن رفسنجان، سیرجان و شکست طوق و فرونشاندن شورش هاى جیرفت، نامه ‏اى براى على بن حسین فرستاد. فرماندار فارس و کرمان در جواب نامه یعقوب نوشت: «اگر کرمان را مى‏ خواهى پشت سر توست و اگر فارس را مى ‏خواهى نامه ‏اى به خلیفه بنویس تا مرا باز خواند، من باز مى گردم.»

بلخ ،بامیان

سپاه بردن به بامیان و بلخ ۲۵۶ ه.ق: یعقوب به بامیان و بلخ رهسپار شد، به آسانى بر بامیان دست یافت، چرا که داوود بن عباس فرماندار آنجا نتوانست در برابر یعقوب بایستد و فرار کرد. چیرگی بر بلخ چندى به درازا انجامید. چون مردم شهر، در کهن دژ بلخ بناى جنگ و ستیز گذاشتند، یعقوب بر آن ها نیز چیره شد و محمّد بن بشیر را به فرمانروایی بلخ گماشت و به هرات شد تا عبداللّه‏ بن محمّد بن صالح سگزى را که در آنجا شورش کرده بود، شکست دهد. عبداللّه‏ چون از آمدن یعقوب آگاه شد از هرات به نیشابور نزد محد بن طاهر فرار کرد.

نیشابور

شکست طاهریان ۲۵۹ ه.ق: چون یعقوب در پی عبداللّه‏ بن محمّد بن صالح سگزى، به سه منزلى نیشابور رسید، یکى از نزدیکان خود را نزد محمّد بن طاهر فرستاد و پیام داد که من براى فرمانبرداری آمده ‏ام. عبداللّه‏ به محمّد بن طاهر گفت: به آنچه یعقوب مى‏ گوید اعتماد مکن، سپاه جمع کن، تا با وى جنگ کنیم. محمّد بن طاهر گفت ما حریف او نیستیم و چون جنگ کنیم او پیروز مى‏شود، از اینرو عبداللّه‏ از نیشابور خارج شده و به دامغان گریخت.

محمّد بن طاهر بزرگان خانواده خویش را به پیشواز یعقوب فرستاد و او وارد نیشابور شد.

آن‏گاه عزیز بن سرى را دستور داد تا آنان را پایبند ساخته و سپس محمّد بن طاهر را برکنار کرده و عزیز را بر نیشابور گماشت. یعقوب محمّد بن طاهر را به سیستان فرستاد و او را تا زمان مرگ زندانى و سپس در همان زندان او را به خاک کرد.

گرگان

آوردن سپاه به گرگان ۲۶۰ ه.ق: یعقوب یک چندى در نیشابور ماند و با آگاهی از این که عبداللّه‏ بن صالح سگزى از دامغان خارج و به گرگان شده، از راه اسفراین به گرگان رفت و پیکى نزد حسن بن زید علوى فرستاد و از او خواست عبداللّه‏ را نزد او فرستد، امّا حسن از دادن عبداللّه‏ خوددارى کرد و یعقوب از این رو به حسن بن زید پیام جنگ داد. حسن و عبداللّه‏ به تبرستان فرار کردند. حسن به کوه‏هاى دیلم پناهنده شد و عبداللّه‏ به کوهستان هاى تبرستان رفت، ولى فرمانروای آن جا او را دستگیر و به عزیز بن عبداللّه‏ سردار یعقوب داد. عزیز، عبداللّه‏ را به دربار یعقوب فرستاد. یعقوب او را کشت و از آنجا به نیشابور بازگشت.

فارس

آوردن سپاه به فارس ۲۶۱ ه .ق: یعقوب، محمّد بن زیدویه را که از سرداران سپاه او بود به فرمانروایی قهستان گماشت، ولی پس از چندى او را برکنار کرد. محمّد بن زیدویه به دشمنان یعقوب پیوست و به نزد محمّد بن واصل فرمانروای فارس رفت و او را در برابر یعقوب واداشت. یعقوب فرمانروایی سیستان را به ازهر بن یحیى سپرد و براى سرکوب آنان به فارس شد. محمّد بن زیدویه از آمدن یعقوب به فارس ترسیده بود و به محمّد بن واصل گفت: بهتر است با یعقوب روبرو نشوى، ولى محمّد نپذیرفت. از اینرو محمّد بن زیدویه از فارس بیرون آمد و در یکی از روستاهای آنجا پنهان شد. محمّد بن واصل به جنگ با یعقوب درآمد. در این نبرد شمار زیادی از سپاهیان محمّد کشته شدند و خودش فرار کرد. یعقوب به دنبال محمّد شتافت، امّا محمّد بن واصل در بلندی های نزدیک رامهرمز پنهان شد.

در این هنگام محمّد بن زیدویه از فارس به خراسان و از آنجا به قهستان رفت. محمّد بن واصل نیز گروهی از نزدیکان خود را گردآورى و نخست به فسا و از آنجا به بندر سیراف رفت. با رفتن محمّد به سیراف، فرمانروای آنجا او را دستگیر و به عزیز بن عبداللّه‏ که در پی اش رفته بود، داد. عزیز محمّد را به نزد یعقوب فرستاد و یعقوب نیز او را زندانى کرد.

یعقوب لیث صفاری سیستانی اولین شهریار ایران

 

یعقوب یازده سال و نه ماه شهریاری کرد و بر خراسان، سیستان، کابل، سند، فارس، کرمان و خوزستان چیرگی پیدا کرد. مردى بی باک و دلیر بود و در برابر سختی ها استواری و پابرجایی داشت. او یک سرباز زمان ‏سنج، سخت‏کوش، و با تدبیر بود

او مردى آهنین اراده بود. حسن بن زید یکى از دشمنانش ، فرمانرواى تبرستان او را به دلیل اراده پولادینش «سندان» نامید.

یعقوب هرگز در اندیشه تن آسایى و هوس جویى نیفتاد و با نیک تدبیری و زیرکى که داشت، در جنگ ها با شمار کم بر زیادی دشمن پیروز مى ‏شد.

مسعودى در مروج الذهب، مى ‏نویسد: «وسیله سرگرمى و تفریح او، تربیت افراد بود …»

یعقوب، مردى بردبار و شکیبا بود. خوردن بهتر و بیشتر از مردم کوچه و بازار را، زشت و بد مى‏ دانست. در سفر و هنگام جنگ ها خوردنی اش نان و پیاز بود که در ساق چکمه ‏اش مى‏ گذاشت. او بیشتر بر تکه حصیرى مى‏ خفت. همیشه سپرش در کنارش بود و هنگام خواب همین سپر را بالش می کرد و پرچم و درفش سپاه را روپوش مى‏ کرد. او راهنمایى شد برای آنانی که مى‏ خواستند چیرگی تازیان را بر ایران پایان دهند. یعقوب رهبر و آموزگار راستینی بود از برای ایرانیانى که در اندیشه بیرون راندن فرمانروایی خلیفه تازی بر کشور خویش بودند.

و به گفته «سرجان ملکم» : «نه خلیفه و نه روزگار بر کسی که عادت به خوردن نان و پیاز کرده، دست نخواهند یافت»

 

یعقوب لیث صفاری سیستانی اولین شهریار ایران

شجره نامه یعقوب لیث سیستانی بر طبق کتاب تاریخ سیستان نگارش شده در قرن پنجم هجری قمری

 

یعقوب ابن لیث ابن معدل ابن حاتم ابن ماهان ابن کی خسرو ابن اردشیر ابن قباد ابن خسروپرویز ابن هرمز ابن خسرو انوشه روان ابن قباد ابن فیروز ابن یزدجرد ابن بهرام جور ابن یزدجرد ابن شاپور ابن شاپور ذوالاکتاف ابن هرمز ابن نرسی ابن بهرام ابن بهرام ابن هرمز ابن شاپور ابن اردشیر ابن بابک ابن ساسان ابن بابک ابن ساسان ابن بهمن ابن اسفندیار ابن ویشتاسپ ابن لهراسپ ابن(عم کیخسرو ابن سیاوخش) ابن کی اوجی ابن کی قباد ابن کی منوش ابن نوذر ابن منوش ابن منوشرود ابن منوچهر ابن ایرج ابن افریدون ابن ابتین ابن جمشید ابن ملک ابن یونجهان ابن اینکهد ابن اوشهنگ بن فراوک ابن سیامک ابن میشی ابن کیومرث.

دستور جمع اوری کتب ایران باستان توسط یعقوب لیث سیستانی و ترجمه انها از پهلوی به فارسی دری که این کتب بعدها منابع فردوسی در سرایش شاهنامه شد.ببینید نویسنده شجره الملوک(تاریخ سیستان از عهد باستان تا عهد ملک بهرام کیانی) چطور این رویداد تاریخی به نظم در اورده. شجره الملوک نگارش شده به سال۱۲۰۶ هجری قمری.

چنین گفت راوی ز قول سیر

که یکروز یعقوب عالی گوهر ُ

طلب کرد یکسر همه موبدان

جهاندیده مردان روشنروان

به ایشان چنین گفت او نیک پی

بخواهم که تاریخ شاهان کی

که هستندیکسر نیاکان من

جهاندارشاهان و پاکان من

ز عهدکیومرث تا این زمان

نمایند یک یک به نام و نشان

چنین گفت داننده ای ز انجمن

که ای شاه با دانش و رایزن

پس از یزدجرد اوشه تیره بخت

که بیگانه شدصاحب تاج و تخت

کتابی که تاریخ شاهان کی

ز عهد کیومرث تا عهد وی

بد ازگنج آن برد ز اهل حجاز

یکی مرد آن نامه رزم ساز

نوشتنداو را به لفظ عرب

به امر نجاشی عالی نسب

از آنجا ببردند در هندوان

جهانگرد مردان روشنروان

کنون هست او نامه در هندوسند

نوشته به قرطاس چینی پرند

فرستاد یعقوب مردی چو باد

که آورد آن نامه بانژاد

لغت پهلوی بود وخط پهلوی

به تجدید دادنداو را نوی

به فرمان شاهنشاه فارسی

نوشتندخط و لغت فارسی

خردمندفردوسی پاکزاد

که چون اوسخنگو ز مادر نزاد

اگرچه نباشدخردآفرین

سخن آفرین شدبر او آفرین

به فرمان محمودشاه گزین

نمودش به ِ نظم چو ّدر ثمین

کتابی چو شهنامه در روزگار

نباشد به نزد شهان باوقار

من ناتوان هم به فرمان کی

سر مهتران خان فرخنده پی

محمد ملک ناصر اوکان جود

که کیوان برد پیش بختش سجود

سلیمان والانژادش پدر

مهی سیستان خان کسری گوهر

حسین خان و محمود شاهش نیاست

نسب از دوجانب گرامی کراست

به تجدید نظمی نمودم بیان

اگرچه نباشد به خورد شهان

از قول یعقوب لیث به خلیفه بغداد

« من فرزند آزادگان جم نژاد وصاحب ارث پادشاهان عجم هستم. وزنده کنندۀ آنچه عزت آنان که از میان رفته وطول ایام قدیم برآنها قلم فراموشی کشیده است. من آشکارا خواهان انتقام آنانم واگر کسی ازحق ایشان چشم پوشد،من چشم نخواهم بست. درفش کاویان با من است وامیدوارم که با فَّر آن برتمام ملل برتری یابم. پس به همه بنی هاشم بگو که پیش از پشیمانی آمادۀ خلع شوید.ما به قهر وطعن نیزه وضرب شمشیر ها شما را حکومت دادیم وپدران ما پادشاهی را به شما دادند، اما شما به شکر نعمت ها وفا نکردید، پس بازگردید به حجاز سرزمین خود برای خوردن سوسمار و چرانیدن گوسپندان. وآنگاه به یاری شمشیرتیز نوک قلم، من برتخت پادشاهان خواهم نشست. »

 

یعقوب لیث صفاری سیستانی اولین شهریار ایران

 

خلیفه شاید خلیفه جهان باشد ،

اما هرگز خلیفه ایران نمیتوان باشد .

 

نامه یعقوب لیث سیستانی

به خلیفه عباسی

به خلیفه مسلمین ؛ المعتمد بالله عباسیان

هنگامیکه ما درباره بخشش و کار شما شنیدیم که استانهای بسیاری از ایران را بخود ما ایرانیان بخشیده اید ؛ بسیار فریفته شدیم اما به برادرانمان گفتیم که خلیفه بغداد تا چه اندازه بخشنده و بزرگوار است که اداره استانهای خودمان را بخودمان واگذار میکند ! از کجا خلیفه قدرت چنین دهشی را بدست آورده ؟

 

خلیفه هرگز دارای استانهای ایران نبوده که اینک اداره شان را به ما ببخشد !

اما براستی بغداد ـ زمانی در بین النهرین که نخستین استان ایران بود بر روی خاکستر تیسفون و بر پشته ای از کشته شدگان سدها و هزاران هم میهن ما ساخته شد و شما روح سرگردان نیاکان کشته شده ما را شبها در حال گام زدن در کنار بارگه با شکوه خود میتوانید ببینید . آنها چشم در چشم شما میدوزند و چشم را پریشان میکنند .

آیا راست نیست که بغداد به بهای خون ایرانیان ساخته شده ؟ خلیفه باید پاسخ این پرسش را به جهانیان بدهد .

آیا آنچه که خلیفه ونیاکانش برای ایران کرده اند ؛ میتواند نشانی از دادگستری داشته باشد ؟

من یعقوب لیث ، پسر لیث سیستانی ”

، یک مسگر ساده ، یک کارگر ساده ، یک فرزند ایران ، با قدرت مردم ایران ، با این نوشته هر دو اختیارات خلیفه را رد میکنم :

۱ـ نفرین و محکومیت خود ، برادرانم و یاران ایران ام را

۲ـ بخشش و برگرداندن استانهای خودمان بخودمان را .

هرگونه میان آیی ( دخالت) بغدادیان در کار ایرانیان را رد میکنم . ما بخلیفه بغداد نیاز نداریم که استانهای خودمان را که پیشاپیش پس گرفته ایم و برای ایران است و نه هیچ کس دیگر ؛ بما ببخشد . خلیفه شاید خلیفه باشد ، اما هرگز خلیفه ایران نمیتواند باشد .

منابع

تاریخ سیستان نگارش شده به قرن پنجم هجری

معجم الادبا یاقوت حموی

شجره الملوک تاریخ سیستان از پادشاهی باستان تا عهد شاه بهرام کیانی سیستانی نگارش به سال ۱۲۰۶ هجری.